تبليغاتX
سنگلاخی عمر

سنگلاخی عمر

اگر تنهای تنهایان باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است

 

پر میکشم به آسمون

 

+نوشته شده در 89/04/07ساعت23:38توسط شاید یه تنها | |

 

چه حقیرند مردمانی که

 نه جرأت دوست داشتن دارند،

 نه اراده‌ی دوست نداشتن،

 نه لیاقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن؛

 با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند

.

+نوشته شده در 88/10/26ساعت21:54توسط شاید یه تنها | |

 

 

 

خدام گم شده نه نه ببخشید مخفی شده

 

نمیدونم کجاست شاید تو قلبم پنهون شده

 

شاید تو اتاقم

شاید لابه لای کتابهام

 

شاید باز تو عروسک هام

 

نمیدونم فقط میدونم مخفی شده

 

اما اینبار من دیگه دنبالش نمیگردم دیگه دنبالش نمیگردم تا بفهمه از ش متنفرم

 

تا بفهمه دیگه برام ارزش این رو نداره که بخوام دنبالش بگردم

 

 

+نوشته شده در 88/05/27ساعت12:37توسط شاید یه تنها | |

پشت اين همه سيم و سيمان برايت شعر مي گويم.

 چه زيبا گوش ميدهي آهنگ غمگين صدايم را

و دلت نمي گيرد از اين همه افسرده حالي.

شايد دلت مي سوزد براي دل غمزده ام

 كه اين چنين مهربان در سكوت شعر مرا تحسين مي كني.

نمي دانم هر چه هست بگذار باشد اين ترحم.

حتي لحظه اي تو را داشتن پشت اين همه فاصله را گدايي مي كنم...

 

 

+نوشته شده در 88/03/02ساعت22:15توسط شاید یه تنها | |

 

امروز چه دلتنگم

 

خدام رو پیدا کردم

لابه لای عروسک هام گم شده بود

 

+نوشته شده در 88/02/25ساعت19:34توسط شاید یه تنها | |

 

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.

می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدمهای خوشحال ، اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزه لحظه ای تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سر زنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.

+نوشته شده در 88/02/08ساعت22:30توسط شاید یه تنها | |

 

 

خدایا!!!...                                 

تو که تا بینهایت از من دوری     

من ترا تا بینهایت دوست دارم!!!

+نوشته شده در 88/02/01ساعت22:14توسط شاید یه تنها | |

 

دیگه حوصله نوشتن ندارم حوصله خودمم ندارم چه برسه به ...

هر چیزی که واسه بقیه خبر خوبیه واسه من نفرت انگیزه.حسود

شدم خیلی حسود حتی گاهی به مورچه ها هم حسودی میکنم.

با همه قطع رابطه کردم.

دلم گرفته....!!!

دلتنگه دلتنگم

و راه فراری نیست از این دل تنگی.بار زندگی بر دوشم سنگین و

آوای نا امیدیم بلند،پنجره ایی گشوده نیست به باغ مهتاب

اینجا تاریکه تاریک است!!!

شمع امیدم از اشکهایم خیس و به هیچ حیله ایی دیگر روشن

نمی گردد.

اینجا تاریکه تاریک است!!!

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر،مرا با خود ببرید

مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام

و ستاره ایی از آسمان نچیده ام

مرا که به هر نقطه خاکی که پا نهادم باید از دلبستگی ها دل میبریدم

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر

که اینجا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه میتپد دیگر

قلب من نیست.

قلب مرا درشبی تاریک دزدیدند

 

دنیای پوچ که میگن همین دنیای منه،یه دنیای خشک و تهی

دیگه هیچی واسم مهم نیست حتی خودم و از همه مهمتر خدا...!!!

آرومم،آرومه آروم میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چون تازه فهمیدم هیچم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیوانه ام

مستم

و شاید

.......

عجیب است برایم این حس ماندن

و غوطه ور شدن در این خیال خیس

من

چند سالی است

که گرفتار زخمی کهنه ام...

 

+نوشته شده در 88/01/19ساعت0:13توسط شاید یه تنها | |

یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده انگار نه خیال پایین اومدن داره نه مردن

دارم خفه میشم.

نمی توننم هیچ کاری کنم!

کاش میتوونستم بم یه جایی که هیچکس نباشه

یا حداقل این آدمای تکراری نباشن

یه سری آدم جدید!یه سری احساس لطیف!یه سری.........

شدم عین یه قهوه تلخ که هرچی شکر میریزن توش بازم تلخه تلخه

http://www.freeimagehosting.net/uploads/6ff00541a6.jpg

ای کاش هرگز به دنیا نمی اومدم

تازه با خدا آشتی کردم نمیخوام بازم قهر کنم

آخه میدونی چیه؟حوصله پتکاشو ندارم!نه حوصله دارم و نه توان!

از همه چی و همه کس خسته شدم!!!...

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی !!!

دلم میخواد روزی ۶۰بر این یه قطه شعر رو واسه خدا بخوونم

اما حیف که این فریاد تو سکوت محض خفه ام کرده...................

 

+نوشته شده در 87/12/19ساعت22:42توسط شاید یه تنها | |

 

 

 

 

یه اتاق تاریک!

یه سکوت بهت آلود!

یه آرامش مسموم!

یه آهنگ ملایم وسط آهنگ:

                               (بی تو من در همه شهر غریبم)

و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید و بهم فهموند که:

چقدر دلم تنهاست

یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریب تر

داره بدجوری تبر به ریشه بودنم میزنه....

دلم برای روزهای آفتابی گذشته بی تابی میکنه

و پاهام بدجوری دل تنگه پا گذاشتن به جاده خیاله.

از جام بلند شدم

چراغ های اتاق رو روشن کردم

و اشکهام رو پاک

اما قطره اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد

تا بهم بفهمونه :

 هنوز هم دلتنگم و تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

حسابی کم آوردم.از هیچوقت تا حالا اینقدر احساس تنهایی نکرده

بودم.تنهــــــــــــــــــام،اونقدر تنها که خدا هم عمرا" بتوونه تصورش

کنه.همه درها به روم بسته شده دوست دارم جای هر کسی باشم

غیر از این خود لعنتیم.

یه آرامش میخوام.یه خواب که هیچوقت بیدار نشم.

از ماه اسفند حالم به هم میخوره چون تو همین ماه لعنتی بود که

من به این دنیای زجر آور پا گذاشتم.

دنیایی که هیچ چیزش هیچ لذتی واسم نداره.

ای کاش پسر بودم ،ای کاش دانشگاه نمی رفتم،ای کاش دنیا نمی اومدم

و هزار تا ای کاش دیگه.

فضای خونه واسم حکم قاتل رو داره.

آخه منم آدمــــــــــــــــــــــــــــــم.چرا هیچکی صدای نحس منو

نمیشنوه؟چرا هیچکس به دادم نمی رســـــــــــــــــــه؟

چرا هیچکس درکم نمیکنه؟

آخه چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟

خسته شدم،به خدا خسته شدم.

لعنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت به این

زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

+نوشته شده در 87/12/11ساعت20:36توسط شاید یه تنها | |

 

 

چه بی اندازه دلگیرم.........

+نوشته شده در 87/11/30ساعت22:41توسط شاید یه تنها | |

 

 خدا اشانتیون یه سرنوشته تلخه همین و بس..........!!!

 

خدایا اونقدر ازت بریدم که حتی ارزش نداری ازت متنفر باشم.آخه

چقدر من اومدم سمتت و تو ازم فرار کردی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا" مطمئن نیستم که وجود داشته باشی چون اگه بودی حداقل

از خودت دفاع میکردی.تو اونقدر ناتوانی که حتی قدرت دفاع کردن

از موجودیتت رو نداری.

از همه بنده هات حالم به هم میخوره از تو و این آشغالهایی که آفریدی

اوغم میگیره.اصلا" تو کی هستی که من بخوام ازت گلایه کنم.

ای کاش دیدنی بودی اونوقت میدیدی چجوری انتقام همه این روزارو

این لحظه ها که باید بهترین لحظه های عمرم بودند و حالا به گند

کشیدیشون رو ازت میگرفتم.

ای خدا از این زندگی بیزارم،از آدمای دورو برم بیزارم،میفهمی؟؟؟؟؟؟

خسته شدم ،کم آوردم.....................................................

آخه تا کی باید تحمل کنم؟بهترین ثانیه های عمرم همه دارند زجرم میدن

از همه اطرافیانم حالم به هم میخوره،ای کاش هیچکدوم نبودند.

و یا بهتر بگم ای کاش من نبودم.

اگه از مرگ نمی ترسیدم حتما" خودکشی میکردم ولی حیف که یه

ترسو و بزدلم.

قلبم انگار از همه چی خالیه حتی از نفرت!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا ببین چه بلایی سرم آوردی!به کارت فکر کن ببین ارزش داشت

این همه زجرم بدی؟امیدورام تو هم مثل این بنده های احمقت نگی

دارم امتحانت میکنم چون اگه تو اونقدر تو شناخت من ناتوانی که

مجبوری امتحانم کنی پس بیخود کردی و اسمت رو گذاشتی خدا

اگه باز قصد داری مثل این بنده های ابلهت بگی میخوای خودم خودمو

بشناسم پس بهتره بدونی که از تو این بنده های حقیرت خیلی بهترم

اگه میخوای بگی میخوام بهترین چیز رو بهم بدی لطفا" دهنت وببند

و چرت و پرت نگو.بهترین چیز زمانی بهترین چیزه که تو بهترین لحظه

تو بهترین جایی که آدم حس نیاز میکنه بهش بدی نه وقتی که دیگه

ارزش خودشو از دست داده.

اصلا" قصد داری حرف بزنی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از این همه سکوتت متنفرم.

از این همه خشونت روحم متنفرم..........

میبینی خدایا چه بلایی سرم آوردی؟من همون دختریم که حتی یه

ثانیه بدون تو نبود!همون دختریم که عاشقت بود!ببین چیکار کردی

صد سال سیاه دیگه هم نمیخوام صدای مسخرت رو بشنوم.

مثل بقیه نمیگم نیستی،بر عکس هستی،هستی تا عذابم بدی

به این خدا خندم میگیره که بزرگترین سرگرمیش شده زجر دادن یه

سری از بنده هاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

روزی با خود فکر می کردم

اگر او (خدا)را یک بار ببینم

شهر را به آتش می کشم .....

ولی امروز حاضر نیستم

کبریتی روشن کنم

تا ببینم او کجاست...!!!

 

 

+نوشته شده در 87/11/27ساعت21:42توسط شاید یه تنها | |

 

 

كمي كم آورده ام...

كم آورده ام در اعتنايت و در مهرباني تويي كه نامهرباني محالت است...

سخاوت آسمان را چند ابردست زير سوال برده اند

و همچنان سر به زانو به مهتاب شبي مي انديشم

كه او زير گوشم خواند:

باران...هیچ کس نيست مثل تو... خنده دار بود ... من احمق بودم...

ومن چقدر به اين شبهاي بي مهتاب عادت كرده ام...

و حالا آلوده ام به تو...

آلوده...

سگهاي ولگرد زوزه هاي زيبايي ميكشند امشب...

امشب باراني است...

حماقتم را ببين !

اينجا من براي تو مي نويسم .. تو كه دوست داشتي حرفهايم را بشنوي

احساسم را ببين... و اشكي را كه همچنان نباريده بغض مي شود!

هي تو!

تو كه داد زدي: بیا با خدایت آشتی کن...

ببين!

خدايي ندارم كه برايش زار بزنم...

خدايي كه اشانتيون يك سرنوشت بود...

خدایم را گم كرده ام ...بين اسباب بازيهايم بود !

خدایی که گمان برد مادرت اضافيست وتو بزرگ شده ای...

خدايي كه اي كاش آخرين دعاي مرا كه تو بودي مي پذيرفت!

ببين!حالا ديگر هيچ ندارم... نه آن خدا را...و نه تو را......

باز هم مثل احمق ها خودم را زير باران آنقدر خيس ميكنم كه هيچكس نتواند

اشكهاي قيمتي ام را تشخيص دهد..

غصه خوردن هايم تكرار مكررات شده اند و صفايي ندارند!

خوش نداري حرفهايم را بشنوي؟

هان؟خنده دار شده ام ؟كلمات اين زبان كرخت به دلت نمي نشيند؟

قول مي دهم...

هيچ نمي گويم...

نمی گریم...نمی گریم...

فقط همين يك بار ...

فقط همين امشب...

بوي باران...بوي تو...و بوي چتري كه هيچ وقت باز نشد

پاك خيس شده ام ..."

امشب زير اين باران چترم را به آتش خواهم كشيد...

 

حس میکنم بیکس ترین آدم روی زمینم و دلم واسه این همه

بی کسی خودم میسوزه.فقط همین!!!

 

+نوشته شده در 87/11/22ساعت0:5توسط شاید یه تنها | |

 

یه اتاق تاریک..........

یه آهنگ غمگین..........

یه چشم بارونی..........

تنـــــــــــــــــــــهایی...

 

چرا سهم من باید از زندگی اینا باشه؟چرا خدا دیگه صدامو

نمیشنوه؟مگه چیکارش کردم؟دلم واسه همه چی تنگه!فقط کافیه یکی

بهم بگه از اینجا برو کنار اونوقت انگاری بهترین بهونه زندگی

دادن بهم تا یه دل سیر گریه کنم!!!

خسته شدم...!!!

کم آوردم...!!!

آخه مگه من بنده این خدا نیستم؟هرچقدرم گناهکار باشم اون

حق نداره منو اینجوری مجازات کنه.

همیشه از دست مردم به خدا شکایت میکردم،حالا از دست خدا به

کی شکایت کنم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

ای کاش این خدا دیدنی بود اونوقت اونقدر میزدمش تا دل

سنگش به رحم بیاد.

هر چی صداش میکنم،هر چی خدا خدا میکنم صدامو نمیشنوه

تا حالا کی خدای سنگ دل دیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این زندگی تکراری حالم به هم میخوره.

از این آدمای منفور حالم به هم میخوره.

از این خدای بی رحم حالم به هم میخوره.

از خودم حالم به هم میخوره.

ای خدای لعنتی چرا داری زندگیمو اینجوری ورق میزنی؟؟؟؟

خسته شدم.

خسته شدم.

خسته شدم.

خسته شدم.

خستـــــــــــــــــــه شدم.

 

+نوشته شده در 87/11/19ساعت19:47توسط شاید یه تنها | |

 

سبب گر بسوزد مسبب تو هستی

 

سبب ساز این جهان تویی و تو هستی

 

+نوشته شده در 87/11/16ساعت12:36توسط شاید یه تنها | |